پاییز می آید و باران
پرنده گریخت از چشم
قفس در بهت ماند و تهی
اندکی دوست
این همه هیچ
این همه فاصله
................................
ناگزیر
به عطر بارانی
در دل بسنده خواهم کرد
تنهایی چونان ستاره ای
گم شده در سیاهی...
..................................................
باران و جاپایی
و انتظار شیرین از دست رفته ای
ابری پاره پاره می شود
تا آسمانی ببارد
